7/1/91تولدت مبارک عزیز دل مامان
صبح 5 /5 از خواب بیدار شدم.چرا نگران نبودم ولی یه درد های خاصی سراغم اومده بود.زیر دلم میگرفت و ول میکرد .خدای من نکنه اینا دردهای زایمانه و من طبیعی زایمان کنم .و ایم شروع نگرانی من و درد هایی شد که هر چند دقیقه یکبار من رو میگرفت و رها میکرد .مادر آرش آماده اومد بالا تا همراهمون بیاد به بیمارستان.اسم دادم به خواهر بزرگم کبری. از زیر قرآن رد شدم و با توکل به خداراه افتادیم ..دردها هر لحظه بیشتر میشدن. رفتیم در خونه آجی جون و راهی شدیم.آرش رو داخل زایشگاه راه ندادن و ازمون خواستن چند دست لباس بگیریم.اتاق من شماره 16 تخت 7 بود.لباسهامو عوض کردم به پرستار گفتم که د...
نویسنده :
مسافر
16:45





